سيد محمد باقر برقعى

287

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مگو دانم ز مجنون و شكست عشق و حرمانش * دمى هم ياد جانبازى و ناكامى ليلا كن مينديش از غم وامق كه عشقى پرشكوهش بود * غم پنهان ، سكوت مرگ‌زا بين ، ياد عذرا كن در اين دنياى دون‌پرور كه جاى نامرادىهاست * ز دشمن بد نبينى ، از فريب دوست پروا كن خدا آن كو به نام دوستى خصمانه جانم سوخت * نسوزد ديگرى را ، تا ، در آتش خوار و رسوا كن سحرها « ذرّه » چون با يار محرم خلوتى دارد * براى من از او ، آرامش روحى تمنّا كن شوق و پرهيز كار عشق من شوريده به حاشا نرسد * دامن وصل تو را دست تمنّا نرسد شوق و پرهيز كجا ، عشق و صبورى تا چند ؟ * تا به كى دست بدان پايهء و الا نرسد ؟ بس‌كه در سينهء تنگم غم عالم شده جمع * ترسم آه من دل‌خسته به بالا نرسد تا ز جان دست ندادند ، به جانان نرسد * جان به سيل ار ندهد ، قطره به دريا نرسد عشق جان گيرد و جان بخشد و دل زنده كند * عقل را فهم بدين حلّ معمّا نرسد در دلى جاى گرفتى كه خدا جاى گرفت * جا نگه دار ! كه كس را قدم اينجا نرسد سخت در رنجم از اين زندگى رنگ‌پذير * كاشكى مهلت امروز به فردا نرسد آسمان گريه كند ، گر شنود زارىِ دل * به كه فرياد دل من به ثريّا نرسد تا گره خورد نگاهم به نگاهش ره بست * اشك ، تا راز به هر سفلهء رسوا نرسد « ذرّه » از عشق مپرهيز و مدد از دل ، خواه * عشقبازى كه به هر بىسر و بىپا نرسد